تبليغاتX
کوله پشتی
 

چند روزی بود که درگیر عروسی فامیلامون بودیم و از خبرایی که تو محله دهن به دهن میچرخید و یه جورایی مثل توپ داشت پخش می شد خبر نداشتیم .

خبر خبر داماد شدن داداشم بود یه بنده خدای البته از خدا بی خبری همه جا پخش کرده بود که داداشم با یکی از دخترای  محل عقد کرده .این خبر  علاوه بر این که تعجب خیلیا رو برانگیخته بود مثل توپ تو محل پخش شد.هر کس ما رو می دید بهمون تبریک می گفت  یکی گله می کرد که چرا خبرشون نکردیم یکی می گفت پسر شما با اون دختر ؟؟؟ یکی می گفت من باور نکردم .یه نکته ی جالب این قضیه این بود که یکی از دوستای بابام بهش تبریک می گه بابامم که ذهنش درگیر عروسی خواهرزاده و برادر زادش بوده بنا بر اون تبریک رو می پذیره و از این طریق به شایعات بیش از پیش دامن می زنه.

چند رو ز بعد از این قضیه و سرکوب کردن این شایعات با کلی ایه و دلیل اوردن که باباجان به خدا به پیر به پیغمبر نه ما و نه پسر روحمون از این قضایا خبر نداره شایعات کم و بیش سرکوب شد.

بعد از چند روز از شایعه ی اول پشت سر گذاشتن کلی مهمون که برای عرض تبریک تشریف اورده بودن و متوجه کردن اونها که این خبر شایعه ای بیش نبوده دیروز یه خبر دیگه شنیدیم که یکی از همسایه ها به خاطر ازدواج خواهرزادم با یه پسری که سال قبل ازش خواستگاری کرده بود بهمون تبریک گفت مامانم بازم گفت که بابا جان این خبر درست نیست و ازشون پرسید که شما از کجا شنیدی اونم گفت که تمام اهل محل می دونن و می گن جل الخالق اینا دیگه کین هنوز شایعه ی اول تموم نشده شایعه ی دوم خدا سومی رو به خیر کنه.

نتیجه ی اخلاقی که می شه از این قضیه گرفت این که هر چقدر هم که به سمت مدرن شدن و نو شدن پیش می ریم هنوزم خیلیا هستن که تفکرات قدیمی رو نمی تونن از خودشون دور کنن و خیلی کوته فکرانه به صفحه گذاشتن پشت این و اون روزشون رو شب می کنند و شبشون رو روز.

واقعا یه وقتایی به کار بردن وجدان کار بدی نیست.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:38  توسط زينب ايرجي راد  | 

 

عنوان:پرندگان خارزار

 نویسنده:کالین مک کالو

 مترجم :امیرعلی راست رو

 انتشارات:قصه پرداز

 عنوان دیگر: مرغان شاخسار طرب،مرغ خار،پرنده ی خارزار

 موضوع:داستانهای استرالیایی قرن 20 میلادی

 تعداد صفحات:566

 داستانی در مورد یک پرنده وجود دارد.پرنده ای که تنها یک بار در عمرش می خواند اما زیباتر از همه ی موجودات دیگر روی زمین می خواند.این پرنده از اولین لحظه ای که لانه ی خود را ترک می کند به دنبال یک بوته خار می گردد و تا زمانی که آنرا پیدا نکرده آرام نمی یابد.بعد در حالی که در میان شاخه های وحشی آواز می خواند خود را به تیزترین تیغ بوته می چسباند و بدن خود را به آن می فشارد سپس در حالی که جان می دهد آوازی می خواند که با آن از چکاوک ها و بلبلان در زیبایی صوت سبقت می گیرد.آوازی خارق العاده که بهای آن زندگی است .اما تمامی دنیا به سکوت فرا می رود تا به آوازش گوش دهد و خداوند در بهشتش راضی میگردد،زیرا بهترین را تنها به قیمت پردردترین ها می توان به دست آورد...شاید هم این فقط چیزی باشد که داستان ما می خواهد بگوید.

ناشر

 این کتاب از هفت فصل تشکیل شده  که از سال 1915 تا سال 1969 رو شامل می شه و در کنار مسائل خانوادگی  مطرح شده حوادثی که در طی این سالا در جامعه اتفاق افتاده رو نیز نشون می ده. مگی،رالف،پادی،لوک،فی،دین و جاستین شخصیتهای اصلی داستان هستند که البته هفت فصل کتاب رو به خودشون اختصاص دادن.داستان در واقع راجع به زندگی خانواده ایه که وضعیت مالی خوبی ندارن و به سختی در حال گذران زندگی خودشون هستن همه ی ماجراها  اتفاقات از زمانی شروع می شه که عمه ی خانواده یعنی خواهر پادی وقتی احساس می کنه که کم کم عمرش داره به پایان می رسه و هیچ وارثی نداره به برادرش پادی نامه می نویسه که برای ادامه زندگی  همراه خانوادش به دروگدا محل زندگی خواهرش برن  و ماجراها از بدو ورود این خانواده به استرالیا  آغاز می شه … .

هر کدوم از این شخصیتا  مثل پرنده ی خارزار سعی می کنن  تا به چیزی که می خوان برسن اما لزوما هر کدوم از اونها مثل اون پرنده  آواز قشنگی از خودشون به جا نمی ذارن.

 


 اگه وقت کردین  بخونید ،جالبه

 روزها بدون کامپیوتر و خصوصا بدون اینترنت  سخت می گذره .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 23:8  توسط زينب ايرجي راد  | 

 

از موقعی که دانشگاه قبول شدم  خیلیا ازم پرسیدن رشتت چیه وقتیم جوابشون رو می گرفتن اولین سوالی که می پرسیدن این بود که خوب بعد از فارغ التحصیلیت چه کاره می شی منم تا اونجایی که اطلاع داشتم از وضعیت شغلی رشتم براشون می گفتم.حرف بعدی که می زدن این بود که الان تو این دوره زمونه که کار پیدا نمی شه بیچاره دانشجوها این همه هزینه می کنن آخرش هیچی به هیچی.

چند رو ز پیش داشتم با یکی از آشناهامون که اتفاقا هم رشته ی منم هست صحبت می کردم بهش گفتم چرا ادامه تحصیل نمی دی علاقه نداری یا شرایط نداری؟تو جواب بهم گفت الان که کار پیدا نمی شه ادامه تحصیل بدم برای چی؟

همیشه با شنیدن این حرفا خیلی ذهنم مشغول می شه که چرا خیلیا یعنی اکثرا تحصیل  رو تنها و تنها برای به دست آوردن کار ارزشمند می دونن چرا اون خیلیا علم رو به خاطر علم نمی خوان چرا فقط به جنبه های مادی تحصیل  توجه می کنند وچرا جنبه های دیگه و فاید هاش رو به راحتی از نظر دور می کنن؟

درسته تو شرایط امروز جامعه ی ما  اگه کار نداشته باشی اگه پول نداشته باشی فاتحت خوندست و خیلیا برای این که به کاری با شرایط  حقوق و مزایای خوب دست پیدا کنن باید تحصیلات دانشگاهی داشته باشند و همین موضوع خیلی ارزش علم رو پایین آورده ولی تعجبم از این که چرا اوناییم که واقعا به کار نیاز ندارن هم تنها زمانی علم رو ارزشمند می دونن که بشه باهاش یه کار نون و آب دار به دست آورد. آخه چرا؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 10:32  توسط زينب ايرجي راد  | 

 

عروسك قشنگ من قرمز پوشيده

تو رختخواب مخمل ابيش خوابيده

يه روز مامان رفته بازار اون خريده

قشنگ تر از عروسكم هيچكي نديده

عروسك من چشماتو وا كن هر وقت كه شب شد اونوقت لالا كن.

اخرين شعري كه ساحل با اون لحن بچگونه و قشنگش برام خوند اين شعر بود.هنوزم

 صداش  داره تو گوشم مي پيچه .

 می گن كوچولوي پاك و مهربونم  براي هميشه ما رو تنها گذاشته و رفته .


ساحل، رفتنت رو باور ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 22:52  توسط زينب ايرجي راد  | 

 

سه شنبه نهم امتحان جامعه شناسی جوانان دارم که اگه خدا و خلق خدا بخوان و امتحانا برگزار شه اخرین امتحانمه.

امروز جزوه ی جوانان رو طبق قانون بیخود دانشجویی پس از مدتها و برای اولین بار باز کردم  خیلی برام جذاب بود خوندنش البته سر کلاس هم به این موضوع پی برده بودم که خیلی به این درس علاقه دارم و  اگر خدا بخواد در اینده ای نه چندان دور این حوزه یکی از حوزه هایی خواهد بود که توش فعالیت می کنم.

یکی از  مطالب جزوه  راجع به انواع نسلها بود (وقتی حرف از نسل زده می شه ناخوداگاه یاد شکاف نسلها میافتم)  که می شه این تقسیم بندی رو تو ایران هم پیاده کرد:

کارل مانهایم اولین نظریه پردازی است که مفهوم نسل را مطرح کرده است.نسل عبارت است از فاصله ی میان والدین و فرزندان.اگر سن فرزند اوری را بین۲۰  تا ۲۵  سال فرض کنیم انگاه هر ۲۰تا۲۵ سال نسل جدیدی پا به عرصه ی حیات می گذارد.

از دیدگاه مانهایم هر نسلی مهر خاصی از حوادث سیاسی و اجتماعی دوره ی اصلی شکل گیری خود یعنی دوره ی جوانی را بر پیشانی دارد و این حوادث تاثیر مهم و تعیین کننده ای در ساختار ذهنی و رفتار اعضای این نسل خواهد داشت.

تقسیم بندی های متفاوتی از نسل ها ارائه شده است که یکی از انها تقسیم بندی استراوس و هومی می باشد که با مطالعه ی تاریخ اجتماعی-سیاسی امریکا چهار نوع نسل مختلف را شناسایی کرده اند:

۱-نسل مدنی:نسلی است که افراد  ان جوانی شان را در دوره ی بحران های بزرگ مثل جنگ جهانی یا انقلاب تجربه کرده اند .زندگی اینان غرق در چالش های پیش بینی نشده است.اینان همان افرادی هستند که درگیر جنگ جهانی بوده اند.

۲-نسل سازگار:افراد این نسل طفولیت خود را در دوره ی بحران تجربه کرده اند.زمانی که به سن بلوغ رسیدند بحران حل شده بود ولی انها در یک دنیای ترس و وحشت رشد نمودند .این نسل دوره ی طفولیت خود را در دهه های ۱۹۵۰و ۱۹۶۰تجربه کرده اند.

۳-نسل ارمانگرا:افراد این نسل هرگز در سالهای جوانی شان بحرانی را تجربه نکرده اند انها در جوی ارام پس از بحران رشد کرده اند لذا ارمانگرا شده اند.

۴-نسل واکنشی :این نسلی است که دوره ی طفولیت خود را در دهه ی ۱۹۸۰و ۱۹۹۰ تجربه کرده است.این نسل فهمیده که خودش باید حامی خود و عمل گرا باشد .

به نظر استراوس و هومی نوعی چرخش در نسل روی می دهد یعنی بعد از نسل واکنشی دوباره نسل مدنی پدیدار می شود(شارع پور٬۸۷٬ ۲۳).

به نظر من ما الان نسل واکنشی داریم که احتمالا با شرایط موجود تو کشورمون نسل واکنشی به نسل مدنی تبدیل بشه.


۱-ممنونم از استاد عزیزم ٬دکتر شارع پور به پاس همه زحماتشون.

۲-برام دعا کنید امتحان رو خوب بدم.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:23  توسط زينب ايرجي راد  | 

 

یادم میاد اولین روزی که می خواستم وبلاگم رو بسازم رفتم تو تنظیمات ونام نویسنده رو من نوشتم زهرا و تنها انگیزم هم برای این کار این بود که از شیوه ی گمنامی استفاده کنم و به راحتی مطالبی رو که می خوام رو بنویسم و نظراتم رو به راحتی بیان کنم.حدود یکسال که از این قضیه می گذره و دیگه خیلیا می دونن که این زهرا کیه.

امروز می خوام دوباره برم تو قسمت تنظیمات و بازم قسمت نام نویسنده ولی این سری می خوام اصلاح کنم و بنویسم:

زینب ایرجی راد.


روزای سختی رو می گذرونیم سخت سخت خیلی سخت ... .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 14:52  توسط زينب ايرجي راد  | 

 

تو ایام فورجه ها فرصتی دست داد تا بتونم کتاب کمدی انسانی  نوشته ی ویلیام سارویان و ترجمه خانم سیمین دانشور رو بخونم.

این کتاب از ادبیات زمان جنگ و تحت تاثیر جنگ جهانی دوم نوشته شده و داستان زندگی یک خانواده ی فقیر امیریکایی در زمان جنگ که به علت شرکت کردن تنها نان اور خانواده در جنگ وضع مادی انها از بد به بدتر گرایید.پسر چهارده ساله ی خانواده هومر با شغل نامه رسانی که داره تلگرافهایی رو که حاوی خبر مرگ فرزندان خانواده هاست پیامهای مرگ و زندگی عشق و امید را به سراسر شهر می رساند.

کمدی انسانی ابتدا به صورت سناریو و برای فیلم تنظیم شده بود در سال ۱۹۴۲ سارویان بنا به دعوت کارگاه های فیلمبرداری به هالیوود رفت تا فیلم کمدی انسانی رو زیر نظر خودش تهیه کنه ولی چون فیلمبردارها به راهنماییهاش توجه نکردند و  جنبه های تجاری فیلم رو در نظر گرفتند سارویان هالیوود رو ترک کرد.

اما این فیلم با شرکت میکی رونی تهیه شد و به بازار اومد .

سبک کتاب رئالیسم سادست سارویان حوادث زمان کودکی و تجاربی که از کارهای گوناگون به دست اورده بوده رو مایه اصلی داستانهاش قرار داده.

 هر دیدنی احساس و تجربه ای به دنبال خودش داره و هنر نویسنده در این است که این احساس رو به ذهن خواننده انتقال بده و تلقین کنه.به نظر من سارویان تو این کتاب خیلی قشنگ تونسته این کار رو انجام بده.فضا سازیهایی که انجام داده و دقتی که تو توصیف داره خوندن کتاب رو برای ادم جذاب می کنه به طوریکه من به شخصه دوست نداشتم کتاب تموم شه و از اون فضایی که ترسیم کرده بیرون بیام.

سارویان تو  مقدمه نمایشنامه ی "دوره ی زندگی شما" عقیدش رو نسبت به زندگی این طور بیان کرده:

"در دوره ی زندگی خود واقعا زندگی کنید تا در مدت کوتاهی که در این جهان هستید به غم دنیا نیفزایید بلکه با لبخند به حیات به شادی بی پایان زندگی چیزی بیفزایید."

چند تا جمله از کتاب رو که برام جالب بود زیرش خط کشیدم و براتون می نویسم  امیدوارم به نظر شمام جالب باشه:

"احساس این مطلب که از جنگ چه دردها می زاید.چه دردها برای کسانی که هرگز  نزدک ان نشده اند." ص 56

"بعضی مردم را دماغشان هدایت می کند،یعنی از خودشان اراده ای ندارند و افسارشان دست دیگری است." ص73

"هر کس در دانیا از عده ای بهتر است و به خوبی یک عده ی دیگر هم نیست."ص81

"درست نمی دانم ،اما به گمانم ادم وقتی واقعا قدر وطنش را می داند که خطری وطن را تهدید کند.در غیر این صورت ادم حتی وجود وطنش را حس نمی کند.درست مثل خانواده اش." ص129

"ادم وقتی بزرگ می شود واز ته و توی کار سر در می اورد تازه گریه اش می گیرد و دلش به درد می اید." ص189

"انسانی واقعی است که می تواند گریه بکند.اگر انسانی باشد که به عمرش به دردهای دنیا گریه نکرده باشد،انسان نیست بلکه از زباله ،از خاک راهی که بر ان قدم می گذارد هم پست تر است" ص191

"انسان واقعی باید بکوشد که درد را از میان بردارد."ص 191

"اهمیتی به اشتباههای خود نده.از اشتباه نترس و از این که ممکن است باز هم اشتباه کنی روحیه ی خود را نباز."ص198

"اگر افتادی،اگر دیگران گولت زدند و به دامت انداختند یا خودت خود را با سر به زمین زدی ،برخیز و از نو شروع کن." ص198

"این نکته را درک کن که ادم خوب باید از شخصیت خودش سپاسگزار باشد.زیرا اگر انسان خوب باشد خوبی او فقط متوجه خودش نمی شود،به من و دیگران هم نفوذ و سرایت می کند."ص249

"بزرگی خودت را حفظ کن و ضمنا با فروتنی هم ان را بپذیر." ص249


 کتاب تقدیم شده به تاکوهی سارویان مادر نویسنده.

۲۹۱ صفحه است و از ۳۹ قسمت تشکیل شده.

سه بار چاپ شده و اخرین چاپش هم شهریور ۸۰ بوده.

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 23:30  توسط زينب ايرجي راد  | 

دو شب پیش جشن فارغ التحصیلیمون بود یعنی دقیقا جمعه ۸/۳/۸۸.

این جشن به صورت کاملا دانشجویی برگزار شد و دانشگاه در این جشن کوچکترین سهمی  نداشته از کلیه ی فعالیتها و منابع مالی و هر چیز دیگه ای که فکرشو بکنید.

یادمه که دکتر شارع پور از جشن فارغ التحصیلی  تو استرالیا برامون صحبت کرده بود و می تونم بگم که کوچکترین شباهتی بین جشن خودمون و جشن اونا نمی تونم ببینم.

حالا از جشن خود دکتر شارع پور براتون می گم تا شمام تفاوتها رو احساس کنید.

استاد شارع پور دکترای جامعه شناسی از دانشگاه ملی استرالیا داره .ایشون به دلیل کاری که تو ایران براشون پیش اومده بود نتونستن تو جشن فارغ التحصیلی خودشون (جشنی که همه کاراش توسط دانشگاه انجام شده و دانشجوها فقط به این جشن دعوت شده بودن) شرکت کنند.

بعد از فکر می کنم یکسال یه نفر با ایشون تماس گرفتن و از ایشون خواستن که  تا چند روز بعدش با خانوادشون به دانشگاه اگر اشتباه نکنم امیر کبیر برن. استاد هم همین کار رو کردن  با صحنه ی جالبی رو به رو شدن البته چند نفر دیگه هم بودن که شرایط ایشون رو داشتن یعنی تو جشن فارغ التحصیلیشون حضور نداشتن روسای همه ی دانشکده ها اومده بودن ایران تا برای اینا که نتونستن بنا به هر دلیلی تو جشنشون شرکت کنند جشن بگیرند با اون مراسم و شکوه  خاص... .

حالا ما خودمون هم می ریم دنبال همه ی کارا تا خودمون رو تحویل بگیریم و یه جشن بگیریم  هم تا اونجایی که بتونن سنگ اندازی می کنن.


اینا رو نوشتم تا یک کم از ناراحتیام کم شه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 11:40  توسط زينب ايرجي راد  | 

دیروز انجمن علمی علوم اجتماعی برنامه ای تحت عنوان تخت جمشید برگزار کرد این برنامه سومین برنامه ای که با این موضوع برگزار می شه و این سری هم مثل سری های قبلی برنامه به هیچ نتیجه ای نرسید.

اولین بار دانشجوهای درس جامعه شناسی شهری فیلم شکوه پارسه رو گذاشتن که یه سری از دانشجوهای مخالف برنامه رو به هم ریختن و خواستن که فیلم اقای پور پیرار رو که به تخت جمشید انتقاد شدیدی وارد کرده رو در جواب به این فیلم پخش کنن به همین ترتیب برنامه ی دوم با پخش فیلم پور پیرار برگزار شد و انجمن هم یک جامعه شناس رو برای توضیح این فیلم انتخاب کرد که باز این دانشجوهای مخالف طبق معمول مخالفت کردند و برنامه رو به هم ریختن و از انجمن خواستن که این برنامه با حضور یک باستان شناس انجام بشه وبرنامه ی سوم با حضور یک باستان شناس دیروز برگزار شد.

حالا کاری به این ندارم که این باستان شناس خیلی بیان قاطعی نداشت ولی کار دانشجوها برام خیلی جالب بود.

دانشجوهای مخالف تخت جمشید یه کاغذ و قلم گرفته بودن و ریز ریز صحبت هایی که می شد روش مانور داد رو یادداشت می کردن و بعد از تموم شدن صحبت سخنران شروع کردن به اظهار نظر کردن همراه با بی احترامی خیلی خیلی زیاد....

در مقابل اونایی که موافق تخت جمشید بودن هم با حرفای اون دسته از دانشجوها عصبانی می شدن و برای خالی کردن خودشون شروع می کردن به داد و بیداد کردن و یه جورایی بی احترامی کردن به هم و...

کار هر دو گروه خیلی خیلی زشت بود و اصلا در شان یه دانشجو نبود.اسم خودمون رو گذاشتیم دانشجو دلمون خوش که اومدیم دانشگاه طاقت یه نقد شنیدن نداریم فقط کافیه یکی بهمون بگه بالای چشت ابرو چنان بهش می توپیم دیگه نگام نمی کنیم که طرف ازمون بزرگتره کوچیکتره .

جلوشون رو نمی گرفتیم حاضر بودن همدیگر رو بزنن.

واقعا این درسته که واسه یه بحث علمی ما شاهد همچین صحنه هایی باشیم؟

اومدیم دانشگاه که به علم شک کنیم اومدیم که یاد بگیریم انتقاد کنیم اومدیم یاد بگیریم که دوروبرمون نظرات زیادی وجود داره که باید معقولانه باهاشون برخورد کنیم ... .

خواهشا بیاید اینا رو درک کنیم.


تو هیچ کدوم از این جلسات ما جمع بندی نداشتیم و مجبور شدیم برای جلوگیری از اتفاقات احتمالی برنامه رو جمع کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 17:21  توسط زينب ايرجي راد  | 

پنج شنبه ی هفته ی پیش بود که برای یه کاری با مامانم رفتیم بانک.یه ۴۰ دقیقه ای مونده بود به پایان وقت اداری دیدم یکی از کارمندا بلند شد و رفت در بانک رو کلید کرد تا دیگه کسی وارد بانک نشه .

من در کمال تعجب به ساعت نگاه کردم ودیدم هنوز ۴۰ دقیقه تا پایان وقت اداری مونده داشتم از تعجب شاخ در میاوردم  چند لحظه صبر کردم و چیزی نگفتم  تو همین حین یکی برگشت به کارمند گفت چرا در رو بستی مگه تو وجدان نداری؟

یارو هم نه گذاشت نه برداشت گفت وجدان کیلویی چند ؟

همه ی اینا در حالی بود که چند نفر بیرون ایستاده بودن با کلی خواهش و تمنا خواستار این بودن که در بانک باز شه و به کاراشون برسن خیلی ناراحت شدم.

حالا صحنه ی جالب دیگه که بین اون کسایی که بیرون ایستاده بودن یکی اشنای یه کارمند دیگه دراومد و کارمند سریع پاشد و در رو باز کرد جل الخالق اینا دیگه کین!!!!!!؟؟؟؟؟

می گن ما چرا عقبیم چرا به هیچ جایی نمی رسیم هی به زمین و زمان فحش و ناسزا می گن  همه رو مقصر می دونن بابا ۴۰ دقیقه از زمان کاری زدن یعنی ...............

نمی دونم شاید یارو خواسته تو سال اصلاح الگوی مصرف صرفه جویی کنه ولی صرفه جویی اون به چه قیمتی تموم می شه؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 12:32  توسط زينب ايرجي راد  | 

از اول سال هممون شنیدیدم که امسال رو به نام سال اصلاح الگوی مصرف نامگذاری کردند .

باز هم شنیدیم که همه باید یاری کنند تو همه ی زمینه ها نحوه ی مصرف کردن رو اصلاح کنند تا چند روز دیگه هشتمون گرو هفتمون نشه.

خوب حالا می خوام یه داستان براتون بگم البته داستان که نه یه واقعیتی که توش ظاهرا  افراد دارن سعی می کنن به  اصلاح الگوی مصرف توجه  کنن....

تو سال جدید یعنی بعد از عید که اومدیم دانشگاه تصمیم گرفتیم دو تا برنامه اجرا کنیم  بالطبع بایستی  قبل از هر چیز واسه برناممون مجوز می گرفتیم واسه خاطر همین نامه نگاری ها رو شروع کردیم.

اول یه کاغذ برا چکنویس بعدشم برای هر برنامه یه کاغذ برای پاکنویس.سرتون رو درد نیارم این نامه بعد از کلی امضا گرفتن راهی سازمان مرکزی شد و باز طبق معمول همیشه یه سری پس لرزه هایی رو همراه با شوک بهمو ن وارد کردن  که خوب ما دیگه به این شوکا عادت کردیم ....

بعد از چند روز منتظر موندن دوباره ما رو ارجاع دادن به دانشکده یعنی دقیقا زمانی که داشت کارها تموم می شد ما برگشتیم به نقطه ی صفر.

خوب این قسمت قضیه هم زیاد مهم نیست چون ما اصولا به این کاراشون عادت داریم.که بعد از کلی پله بالا و پایین کردن همین که میرسیم به بالا دوباره می فرستنمون پایین و می گن دوباره بدو بیا بالا.

همین الان که من در خدمتتون هستم و دارم می نویسم برای اجرای دو تا برنامه بالاتر از ۳۰ برگه  استفاده شده که چی فقط دو تا برنامه اجرا کنیم.

حالا این به کنار اگه زمانها ی تلف شده رو کنار هم بذارم می تونم به طور قطع بگم به مدت ۲۰ ساعت فقط دوندگی کردیم بماند اون روزهای انتظاربرای پاسخگویی .

و بماند اون هزینه هایی که برای هماهنگی کردنها صرف شد .

خوب حالا شما قضاوت کنید توی جامعه ای که برای دو تا برنامه ی خیلی پیش پا افتاده ی دانشجویی بیش از ۳۰ کاغذ استفاده می شه  بیش از ۲۰ ساعت باید دوندگی کنی و .....

چطور می شه در سطح کلان تر صرفه جویی کرد؟

شایدم منظور از اصلاح الگوی مصرف چیز دیگه ای  و ما نمی دونیم....


پاورقی:بالای همه ی نامه قید شده سال اصلاح الگوی مصرف مبارک

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 12:39  توسط زينب ايرجي راد  | 


امروز سر ایستگاه سرویس ایستاده بودم که بیام دانشگاه یهوی یه ماشینی پرشیای نقره ای دیدم که یه دسته گل خیلی بزرگ روی کاپوت جلوش بود کلی ذوق کردم گفتم ااااااااا ماشین عروس یه خورده که جلوتر اومد دیدم کلی تور مشکی بهش اویزون و جلوشم یه قاب عکس بزرگ که عکس یه مرد تقریبا میانسال توش بود.

تا اخرین لحظه ای که این ماشین دیده می شد من نگاه کردم.برام جالب بود اخه واسه چی گل به اون بزرگی؟انگار هر چی گل بزرگتر باشه عاقبت ادم تو اون دنیا بهتر می شه که این ادما  با هم تو گل خریدن برای مراسماشون رقابت می کنن.مردم پول ندارن نون بگیرن اینا گل به اون بزرگی می ذارن رو ماشینشون اونم چی فقط برای یه مراسم تشییع.

با دیدن این صحنه یاد خواهرزادم افتادم همین عیدی بود که داشتیم صحبت می کردیم می گفت از دانشگاه که داشتن بر می گشتن تقریبا ساعت ۲ بعدازظهر گفتن بریم مسجد و نماز بخونیم چون تا خونه بریم خیلی دیر می شه خلاصه وضو گرفتن که برن داخل یه اقایی اومد گفت اجازه ندارین برین تو مسجد پرسیدن چرا گفتن این مسجد فقط برای مجالس ختم و تا یک ساعت دیگه قرار اینجا مراسم برگزار بشه شما نباید برید داخل!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من یکی که از حرف اون اقا مونده بودم .د اخه مگه می شه مسجد برای نماز خوندن نباشه ؟ مگه می شه مسجد فقط برای مجالس عزا باشه؟...............

تو جامعه شناسی یه نظریه هست با عنوان نظریه کارکردگرایی .این نظریه می گه که هر پدیده ای تو جامعه یه کارکردی داره و هیچ پدیده ای بی کارکرد نیست حتی اگه کژکارکرد باشه.

البته اینم می گه که احتمالا با مرور زمان برخی از پدیده ها کارکرد اولیه ی خودشون رو از دست می دن و کارکرد جدیدی پیدا می کنند.

از قرار معلوم مساجد هم دارن تغییر کارکرد می دن شدن جایی برای برگزاری مراسم ختم  جایی برای غیبت کردن  یا خوابگاه مسافران نوروزی و تابستانی و........

امیدوارم  مساجد کارکرد خودشون رو حفظ کنن و اگه قرار کارکرد جدیدی پیدا کنند کارکردای خوبی باشه نه این کارکردای که داره به تدریج پیدا می کنه.

و باز هم امیدوارم مردم بفهمن که با اسراف کردن فقط عذاب اون کسی که دستش از این دنیا کوتاه بیشتر می شه نه اینکه فکر کنن با گلای بزرگ می تونن گلستانی برای از دست رفته هاشون بسازن.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 15:59  توسط زينب ايرجي راد  | 

آسمان یکپارچه آبی است ، خورشید در وجود آسمان می تپد ، نسیم می وزد میان گیسوان درختانی

 که انتظار بهار را می کشند ، بهار در راهست ، آرام باش ، صدای هیاهویش در کوچه غوغا می کند ،

بهار می آید ، به پشت در رسیده است ، من را چه کار با بهار ؟


در نگاهم آب و خاکی برای جوانه نیست ، گلی در خانه ی دل ندارم که بلبل از برایش آواز سر دهد

، شمعی ندارم که پر پروانه را عاشقانه در آغوش بگیرد و خاکستر کند ، من هیچ ندارم !


بهار در می زند ، با تمام رج های قالی پوسیده ی دلم آرزو می کنم تو باشی ، آن گاه من جای بهار ،

بهاران می شوم در راهت . . .

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 10:55  توسط زينب ايرجي راد  | 

شهر من رو به زوال است

             تو باید باشی

دل من زیر سوال است

            تو باید باشی

فال حافظ زدم ان رند غزلخوان می گفت

زندگی بی تو محال است

         تو باید باشی


به امید امدنش

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 17:5  توسط زينب ايرجي راد  | 

حرفای زیادی برای گفتن دارم مدتیه می خوام بنویسم ولی هر وقت تصمیم به نوشتن گرفتم با هجومی از حرفا رو به رو شدم که نمی دونستم چه جوری باید دسته بندیشون کنم.حالا می خوام بنویسم و........ .

۱.می گن ماه صفر ماه سنگینه.امسال تو ماه صفر فقط خبرای بد شنیدم.البته بدترین خبر رو زمانی شنیدم که این ماه تموم شده بود و روز اول ماه ربیع الاول بود.

امیدوارم هدهد خوش خبر همیشه با خودش خبرای خوب واستون بیاره.تو این روزا این حرفا رو زیاد شنیدم که حتما یه خیری هست و کار خدا بی حکمت نیست و لحظه های سخت زندگی ادمو می سازه

۲.کلاسا شروع شده کلاسا تشکیل شد با دو هفته تاخیر.تمام هفته کلاس دارم و این ترم خونه رفتن خیلی مشکل شده.

۸.۳روز از تولد وبلاگم می گذره وبلاگم یک ساله شده.

  تشکر ویژه دارم از استادم استادی که برام خدای انگیزه بوده و هست  استاد فاضلی که الفبای جامعه شناسی رو از ایشون یاد گرفتم  انگیزه ی من برای وبلاگ نویسی و مشوقم برای ادامه دادن بوده .

استاد همیشه سربلند باشید.

۴.دوستای خوبی پیدا کردم تو این یکسال واقعا از نظراتشون استفاده کردم.بچها از همتون ممنونم.

۵.کنکور ارشد دادم وخیلی پشیمون از این که چرا نخوندم که بتونم قبول شم.

۶.استاد شارع پور گفت شایدجامعه شناسا چون احساس می کنن نمی توننن حرفاشونو بزنن یااینکه حرفاشون شنیده نمی شه نسبت به متخصصان سایر رشته ها از وبلاگ استفاده می کنن.

۷.انجمن علمی داشت منحل می شد یه برنامه گذاشت به قول اونا بدون مجوز انجمن منحل نشد ولی یکی از بچه ها استعفا داد. براش ارزوی موفقیت می کنم.

۸.می گن شکسپیر می گه بدترین گناه این که به کسی که  به صداقتت ایمان داره دورغ بگی.

تو بدترین گناه رو انجام دادی؟؟؟؟؟؟

 ۹.این رو هم می ذارم تا حرف یه بنده خدایی که بهم گفت تیر چراغ برق از نوع چینی صدق کنه

 دیده که دید به دل می سپارد ، تو را یک روز با دیده ام دیدم و به دل سپردم و امروز که نمی بینمت با دلم دیدم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 10:37  توسط زينب ايرجي راد  | 


خوشبختی چیست ؟ خوشبختی چیست جز اینکه گاه گاهی تو را ببینم ، خوشبختی چیست جز اینکه گاه گاهی تو را در سکوت تماشا کنم . خوشبختی چیست جز آنکه گاه گاهی سر به زیر افکنم و چشم هایم را ببندم و به صدایت دل بسپارم ،

خوشبختی چیست جز اینکه در دلتنگی یاد تویی باشد که بغض فروخورده ام به نامش و با یادش ترک بردارد ،

خوشبختی چیست ؟  جز اینکه می دانم روزهایی هست که تو نزدیک منی ، بوی نفسهایت را من به خوبی استشمام می کنم ،

خوشبختی چیست ؟

تو بگو ، من معنایش را می دانم ، من مدتهاست که معنای تو را می دانم !

 


 بر گرفته از وبلاگ  فقط باش

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 21:20  توسط زينب ايرجي راد  | 

یكی دیگر از بازماندگان مكتب توفیق روز گذشته از دیار ما رخت بر بست تا ما خاطره‌های شیرین «حسنی ده شلمرود» را بدون او ورق بزنیم.

او سال‌ها به عنوان طنزنویس با نشریات مختلف همكاری داشت و طی چند سال گذشته بیشتر آثارش را در مجله گل‌آقا چاپ می‌كرد. وی طنزنویسی را به طور جدی از سال ۱۳۳۷ و در زمانی كه تنها ۱۷ سال از عمرش گذشته بود، با مجله توفیق و در كنار زنده‌یاد عمران صلاحی آغاز كرد و با مطبوعات دیگر و نیز رادیو و تلویزیون همكاری داشت. نام‌های مستعار م.پسرخاله، جامع‌الحكایات، بچه‌ها من هم بازی و الف اینكاره متعلق به اوست. وی خالق كتاب‌های غوغولی موغولی در قطع بسیار بزرگ بود و نمایشگاه پانزدهم كتاب تهران شاهد استقبال گسترده از این كتاب بود. ۵۰ عنوان كتاب از او برای كودكان به یادگار مانده است كه حسنی نگو یه دسته گل، خرس و كوزه عسل، دزده و مرغ فلفلی و خروس نگو یه ساعت از این جمله‌اند.

«طنز در ادبیات تعزیه» از آخرین آثار منتشر شده‌ احترامی است و چندی پیش هم نخستین كتاب از مجموعه‌ «طنزآوران امروز ایران» ویژه‌ او و در بررسی آثار طنزش انتشار یافت.

بچه که بودم یادمه که خواهرم کتاب حسنی نگو یه دسته گل و کتاب دزده و مرغ فلفلی رو برام خریده بود شعراش و خیلی دوست داشتم و همشونو از حفظ می شدم.

اقای احترامی به  کودکانمون می گوییم که چون حسنی مثل یه دسته گل باشند بهشون می گیم که عاقبت دزدی چیه و.....

با خوندن خبر مرگ اقای احترامی خیلی متاثر شدم .

روحشون شاد.


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 21:33  توسط زينب ايرجي راد  | 


ساعاتی پس از نیمه شب دختری به نام کیتی جنوویس به هنگام بازگشت از محل کار خود به خانه در کریدور مجتمع اپارتمانهای محل سکونت خود مورد حمله ی مردی قرار گرفت.کیتی با قاتل خود گلاویز شد و بیش از نیم ساعت با فریادهای کمک خواستن همه ی همسایگان را از خواب بیدار کرد.طبق گزارش حداقل ۳۸ نفر از پنجره های اپارتمان خود ناظر کشمکش انها بودند نه تنها هیچ کس شخصا به یاری کیتی نشتافت بلکه حتی یک نفر به پلیس تلفن نکرد تا لااقل پلیس در این ماجرا دخالت کند و بالاخره کیتی در مقابل چشمان تماشاچیان بی تفاوت به قتل رسید.

انتشار خبر این ماجرا ی رعشه اور جامعه ی علمای اجتماعی را تکان داد.انان سخت به تکاپو افتادند تا علت یا علتهای احتمالی این بی تفاوتی را دریابند ایا بشر عصر ما عاطفه ی نوعدوستی خود را به کلی از کف داده است ؟ ایا ما انچنان اسیر تکنولوژی و ماشینیسم شده ایم که همچون ماشین در برابر مصایبی که بر سر همنوعان ما می اید بی تفاوت شده ایم ؟ایا انچه را که در اصطلاح علوم اجتماعی نوعدوستی می گویند چیزی جز یک لفظ تو خالی و پوچ نیست؟(کریمی٬ ۱۳۸۵)

این ماجرا سال ۱۹۶۴ در نیویورک اتفاق افتاد .

تقریبا دو سال پیش بود یعنی من ترم ۲ بودم که مشابه این اتفاق واسم افتاد البته خدا با من یار بود قضیه گلاویز شدن با قاتل نبود.

ساعت ۷ بود که داشتیم با دوستم از کلاس برمی گشتیم کوچه خلوت بود و یه ۲۰ قدمی مونده بود به در خونه که یهو  یکی از پشت یه ضربه ی محکمی به دستم زد و کیفم رو از رو دوشم برداشت.

من یه لحظه شوکه شدم و با دوستم شروع کردیم به داد و بیداد حالا بماند که اون موتوریا چه جوری کیف و زدن و چه قصدی داشتن از همه جالبتر عکس العمل همسایه ها بود.

یه همسایمون  که به اصطلاح سرهنگم هست همون لحظه از بالای پنجره داشت ما رو نگاه می کرد گوشی ام دستش بود بعد از کلی داد کشیدن پنجره رو باز کرد و گفت چی شد گفتم که کیفم دزد زد گفت خوب می خواستی مواظب باشی پنجره رو بست.

یه همسایه دیگه که اونم به اصطلاح قاضی بود وقتی این اتفاق افتاد تو حیاتش بود ولی به قول خودش از ترس این که  ترورش کنن از حیات بیرون نیومد.

واقعا برامون خیلی جالب بود رفتار این همسایه های روشنفکرمون.

حالا ربط این قضیه با ناکارامدی سازمانها چیه؟

موقع امتحانا بود که دیدم صابخونمون زنگ زد که یه احضاریه از دادگاه اومده بایستی بریم دادگاه ببینیم چی کار دارن منم گفتم الان موقع امتحانام و نمی تونم بیام خلاصه بعد از امتحان رفتم و دیدم حضرات ایات می گن رضایتی که داده بودی و تو پرونده بوده گمشده یه بار دیگه باید رضایت بدی!!!!!!!!!!!!!!!!

 


 کریمی٬ یوسف٬ ۱۳۸۵٬ تهران٬ نشر ارسباران٬ چاپ شانزدهم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 14:44  توسط زينب ايرجي راد  | 

سلام

بعد از پشت سر گذاشتن روزای سخت امتحان و دیدن تصویرهای هولناک تلویزیون دلم خواست بزنم به گلا و تصویر قشنگ .

می خوام هر کدوم از این گلا رو به یکی تقدیم کنم به کسایی که بهانه ی من برای  زنده بودن و زندگی کردنن.

                            

                                     

این  دسته گل تقدیم به مامان و بابای عزیزم 

 

این گل تقدیم به اعضای خانوادم برادرا و خواهرای خیلی گلم

 

 

اینم واسه خواهرزاده ها ی عزیز و برادرزاده  ی خوشگلم

این گلا واسه ساحل و مامان و بابای صبورش(شیمی درمانی هم به فرشته کوچولوی من جواب نداد

 

این تقدیم به اونی که خیلی دوسش دارم  (اونقدی که شاید فکرشم نکنه)

اینم تقدیم به همه ی دوستای وبلاگیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 15:20  توسط زينب ايرجي راد  | 

 

"...و حرم عشق کربلاست

          وچگونه در بند خاک بماند انکس که راه پرواز را اموخته است

                         و راه کربلا را می شناسد

             و چگونه از خون نگذرد انکس که می داند

                                           جان بهای دیدار است..."

                                                                            ( شهید سید مرتضی اوینی)


السلام علی الحسین

         و علی علی ابن الحسین

و علی اولاد الحسین

         و علی اصحاب الحسین

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 22:21  توسط زينب ايرجي راد