بعد از یه غیبت تقریبا یک ماهه سلام
خیلی دلم می خواست زودتر از اینا بنویسم ولی خوب امتحانا مجال هر کاری رو از ادم می گیره.
تو این مدت اتفاقای زیادی افتاد که خیلی واسه ی خودم جالب بود دوست دارم راجع به همشون واستون بنویسم .بذارید اولش از همین دیشب بگم ُدیشب یعنی شب سه شنبه ۱۷/۴/۸۷بچه های ورودی ۸۳دوره ی شبانه ی رشته ی علوم اجتماعی دانشگاه مازندران جشن فارغ التحصیلیشونو با حضور دانشجوها و استاداشون برگزار کردن منم به عنوان مهمان همراه دوستم تو این جشن شرکت کردم.
اولین باری نبود که تو جشن فارغ التحصیلی شرکت می کردم بار اول هنوز دانشجو نشده بودم که رفتم تو این جشن و نمی تونستم حس اون دانشجوها رو درک کنم ولی دیشب چون با هم رشته ای های خودم بودم و اینکه یکسال دیگه این جشن واسه خودم برگزار می شه حس غریبی بهم دست داد .
بعد از جشن خیلی ذهنم مشغول شد اینکه من بعد از ۴سال واقعا چیزی یاد می گیرم؟ یا واقعا می شه بعد از این ۴ سال بهم بگن دانشجوی فارغ التحصیل علوم اجتماعی ؟ یا به اون اندازه ای که بایستی به دانشم اضافه می شده واقعا شده؟خیلی از این می ترسم که بعد از این مدت وقتی دارم از دانشگاه می رم بیرون وقتی دارم با استادام و همکلاسیام خداحافظی می کنم احساس پوچی داشته باشم احساس بیهودگی احساس تهی بودن .نمی دونم از اونایی که دیشب جشن واسه اونا برگزار شده بود چند تاشون این احساس رو داشتن و چند تالشون خلاف این احساس .
البته امیدوارم که همه خلاف این احساس رو داشته باشند.
از همه ی قسمتای مراسم دیشب برای من جالبتر قسمتی بود که استادا صحبت کردن .چقدر دیدن و حس کردن این موضوع برام قشنگ بود که دانشجوها با چه تمرکز حواسی و با چه اشتیاقی به اخرین حرفا خاطره ها و حتی نصیحتای استادا گوش می دن چقدر قشنگ بود اون لحظه ای که استاد پور رحیم با قاطعیت تمام اولین حرفایی که تو اولین جلسه به دانشجوهای این ورودی گفته بود رو تکرار می کرد و باز چقدر قشنگ بود سکوت پر معنایی که بین بچه ها حاکم شده بود و حاکی از زنده شدن خاطرات اولین روز دانشگاشون بود.
تصور نمی کردم روزی رو که استادم به خاطر فارغ التحصیل شدن دانشجوهاش اشک تو چشماش جمع بشه در عین حال دوست دارم روزی رو تصور کنم که همین استادا به خاطر موفقیت همین بچه ها تو مقاطع تحصیلی بالاتر اشک تو چشاشون حلقه بزنه.
خلاصه اینکه جشن دیشب با همه ی قشنگیاش در کنار هم بودناش خوشحالیا و ناراحتیاش خیلی به یاد موندنی بود .
از همه ی بچه ها ممنونم به خاطر برگزاری این مراسم چه اونی که من رو دعوت کرد و چه اونایی که زحمت زیادی واسه برگزاری این مراسم کشیدن.
امیدوارم همشون هر کجا که هستن موفق باشند و به همشون بابت طی کردن این مرحله از تحصیلشون تبریک میگم.
نگاشون کنید چه کوچولوهای بامزه ای هستن .چه راحت و اسوده خاطر خوابیدن دنیا رو اب ببره اینا رو خواب می بره.
به نظرتون اینا فردا تو جامعه چه جایگاهی پیدا می کنند اینایی که انقد با خیال راحت خوابیدن .
اینام در اینده ای نه چندان دور تبدیل می شن به ادم بزگایی که همیشه دارن حرص میخورن خواب و
خوراک ندارن از سختی زندگی می نالن...؟؟؟
اگه اونام می خوان مثل ادم بزرگای دوره ی ما بشن پس
هیسسسسسسسسسسسس سرو صدا
نکنید بذارید تا دلشون می خواد بخوابن.
شنیده بودم که نمی شه دهن مردم رو بست امروز مصداق این حرف رو به عینه دیدم .اخه من نمی
دونم به ادما چی میرسه از اینکه پشت دیگران حرف بزنن و صفحه بذارن.
اخه چرا اونایی که مسبب اصلی بعضی از اتفاقا هستن قصر در می رن اونوقت اونایی که ذره ای نقش در
به وجود اومدن اون اتفاق ندارن باید زیر سوال برن .
اخه چرا اعصاب من به خاطر کاری که نکردم باید خورد باشه؟
اونوقت چی کار کردید یا اگه بفهمید چی کار می کنید؟
به هر دور و برش کردم نگاهی
شنیدم دختری با ناز میگفت
که اینجا واژگون گردد الهی
نظر بر هر طرف انداختم من
به هر کس زل زدم نشناختم من
برای دیدن یک فرد عاقل
به کار جست و جو پرداختم من
یکی در دست دارد چای داغی
یکی با سنگ دنبال کلاغی
کتاب و جزوه ها هر جا به یک سو
از انها کس نمی گیرد سراغی
یکی شلوار لی دارد به پایش
یکی گوشواره ای بر گوشهایش
به وقت امتحان از ترس تجدید
فرستد دیگری را او به جایش
یکی در دست یک شاخه شقایق
به دنبال کسی در این دقایق
به اینجا امده تا درس خواند
ولی دیوانه شد شیدا و عاشق
یکی یک واحدی را سخت افتاد
از ان روز است هی دنبال استاد
که ای استاد ما رحمی به ما کن
خدا این مغز خالی را به ما داد
یکی گوئی که امد میهمانی
لباس شیک پوشد با کتانی
یکی سیگار بر لب اه در دل
سیه کرد زندگانی در جوانی
یکی خوشگل یکی شیطان یکی لنگ
یکی دائم موبایلش میزند زنگ
یکی مغزش تهی حرفش فراوان
یکی با دوستانش می کند جنگ
در اینجا بوده ام من یک دو سالی
به چشم خود بدیدم وضع و حالی
همه اینجا به کار خود گرفتار
بود اینجا مکان بی خیالی
” نگارنده و سخنگویی که دیگران را کوچک و خوار می داند ، خود چیزی برای نمایش و بروز ندارد “ . ارد بزرگ
” بيشترين تأثير افراد خوب زمانى احساس مى شود كه از ميان ما رفته باشند” . امرسون
” از ديروز بياموز. براي امروز زندگي کن و اميد به فردا داشته باش” . آلبرت انيشتن
” براي اداره كردن خويش ، از سرت استفاده كن . براي اداره كردن ديگران ، از قلبت “ . دالايي لاما
” خود را قربانی کنيم بهتر است تا ديگران را “ . گاندی
” خوشبختی وجود ندارد و ما خوشبخت نیستیم ، اما می توانیم این حق را به خود دهیم که در آرزوی آن باشیم” . آنتوان چخوف
” اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست” . بودا
” تمام افکار خود را روی کاری که دارید انجام می دهید متمرکز کنید . پرتوهای خورشید تا متمرکز نشوند نمی سوزانند “ . الگساندر گراهام بل
” تاجيكان از خلقي اند كه روشنفكران آنها شاعران بزرگي چون فردوسي را به جهان آورده اند و بي سبب نيست كه تاجيكان سنتهاي فرهنگي خود را از او مي آورند ” . استالین
” ناخود آگاه، هريك از ما ، از ناميرائي خود يقين دارد “ . فروید
” همه چیز پول است و انسان پيش از آنکه به سياست ، علم ، هنر ، دين و… بپردازد؛ بايد بخورد … “ . کارل مارکس
” مادام که افراد فرانگیرند در پس هر یک از جملات، اظهارات و وعده و وعیدهای اخلاقی، دینی، سیاسی و اجتماعی منافع طبقات مختلف را جستجو کنند، در سیاست همواره قربانی ِ سفیهانه ﻰ فریب و خودفریبی بوده و خواهند بود “ . لنین
” لازم نيست گوش كنيد، فقط منتظر شويد . حتي لازم نيست منتظر شويد ، فقط بياموزيد آرام و ساكن و تنها باشيد. جهان آزادانه خود را به شما پيشكش خواهد كرد تا نقاب از چهرهاش برداريد انتخاب ديگري ندارد؛ مسرور به پاي شما در خواهد غلطيد “ . فرانتس كافكا
” تکامل و حرکت، مبنا و پیش فرض کل وجود است “ . انگلس
راستی چرا عشق ها راست اند و معشوق ها دروغ ؟
وانگهی عشق مگر نه بیتابی شورانگیز دل هاست در جستجوی گمکرده ی خویش.
(دکتر شریعتی)
هر چیزی رو که می بینم با یه دید جدید باشه چیزایی رو ببینم که شایستگی دیدن داشته باشه هر
چند که خیلی چیزا شایستگی دیدن دارند فقط یه کم دید باز می خواد .
خودم که فکر می کنم بعد از ۵ ترم تونستم یه خورده دید جامعه شناختی پیدا کنم از اینکه این احساس
رو دارم خیلی خوشحالم.البته نا گفته نمونه که هنوز خیلی ام دید م وسیع نشده .
به قول استاد فاضلی جامعه شناسا باید از ملموس ترین چیزا تو زندگیشون استفاده کنن از اتفاقای
ساده ای که دور و برشون اتفاق می افته.
امسال در جریان مسافرتمون بوشهرم رفتیم نسبت به چند سال پیش که رفته بودیم خیلی پیشرفت
کرده بود البته چون قسمت عمده ی پیشرفتش ظاهری بود خیلی به چشم می اومد از خیابوناش گرفته
تا ساختمونای جدید ساخت و بازاراش.
یه روز نه یه شب که برای گردش به داخل شهر رفته بودیم گذرمون خورد به بازارچه ی مرزی بین اون چند
تا مغازه یه مغازه بود که با مطالبی که رو درو دیوار و شیشه ی مغازه نصب کرده بود توجهم به خودش
جلب کرد .چند تا مطلب از دکتر شریعتی نوشته بود یه مطلبم نوشته شده بود که به احتمال زیاد
نویسندش خود صاحب مغازه بود از مطلبش خوشم اومد براتون مینویسم امیدوارم شما هم خوشتون
بیاد
چو ایران نباشد تن من مباد
در تصاویر حکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچ کس عصبانی نیست هیچ کسی سوار بر اسب
نیست هیچ کسی را در حال تعظیم نمیبینید هیچ وقت برده داری در ایران مرسوم نبود در بین این صدها
پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد این است اداب اصلیمان :نجابت٬قدرت٬احترام٬
مهربانی٬خوشرویی.
نوشتم برای همه ی ایرانیان تا یادمان بماند که چه بودیم و چه شدیم.
سلام عیدتون مبارک .
برای همه اونهایی که این وبلاگ رو می بینن و همه ی اونایی که ندیدن ارزوی سالی پر بار و پر از موفقیت میکنم .
امیدوارم تا اخر سال لباتون پر از خنده و جیباتون پر از به پول دلاتون پر از به مهر و مغزتون پر از به علم باشه![]()
![]()
در داستان ماهی سیاه کوچولو نوشته ی صمد بهرنگی ماهی سیاه نماد یک فرد شورشگر
،ارمانخواه و ازادی طلب و دوستداردانایی می باشد.
در واقع ماهي سياه كوچولو نماينده ي افراد روشنفكر مي باشد كه براي رسيدن به ارمان هاي
خود خطرات مو جود را به جان مي خرد او سعي مي كند كه اگاهانه پيش رفته و از خطرات
موجود در راه اطلاعات كسب كند قسمتي كه از مارمولك راجع به اره ماهي ،مرغ سقا و مرغ
ماهي خوار مي پرسد مصداق اين موضوع مي باشد.
این داستان تا حدودی میتواند بیان کننده ی و یا نشان دهنده ی شکاف نسلها باشد که موضوع شکاف
نسلها به نظر می رسد که در جامعه ای که صمد بهرنگی زندگی می کرد رو به ظهور است.
بخشهایی از این داستان برای من تداعی کننده ی مثال غار افلاطون بود که افرادی که در داخل غار
بودند فکر می کردند همه ی جهان به همان غار ختم میشود و غیر از غار جهان دیگری وجود
ندارد و در اینجا مادر ماهی سیاه کوچولو و ماهی های پیر نماد این افراد هستند.
به نظر من اقای بهرنگی با خلق این اثر به دنبال این بود که در واقع عکس العملی که می توان
نسبت به حال و هوای سیاسی ان زمان داشت به زبان کودکانه بیان کند که همان ازادیخواهی
وشورش طلبی بود که البته می توان این نقد را به او وارد کرد که چرا به زبان کودکانه ؟
کودکان که در ان زمان یعنی در دوران کودکی در گیر این مسایل نبودند و نمی توانستند این مایل
را درک کنند.
مو ضوع دیگری هم که در این کتاب به ان اشاره شده که البته خیلی زیاد نیست ولی میتواند مورد
توجه قرار گیرد قضیه ی تاثیر دوست می باشد ان قسمت که مادر ماهی سیاه کوچولو او را به
دلیل دوستی با حلزون ملامت می کنداینکه این حرف های به اصطلاح گنده را از او یاد گرفته است.
ماهی سیاه می خواهد در این راه به نوعی پیام اور ازادی و اگاهی باشدو در این راه همراهانی پیدا
کند .
در این داستان ماهی ریزه ها نماد ادمهای ترسو ،چاپلوس،ملون و دنیا دوست می باشد.
در قسمتي از اين داستان به تفرقه انداختن دشمن در ميان افراد و گرهها ي يك جامعه اشاره مي
كند قسمتي كه مرغ ماهي وار از ماهي ريزه هها مي خواهد كه ماهي سياه را بكشند.
شايد بتوان گفت كه ماهي سياه كوچولو در واقع با نسل پدران ما برابري مي كند كه در زمان
جواني خود جواناني ارمانخواه و شورشگر بودند البته با توجه با شرايط سياسي خفان اور ولي
امروزه جوانان ما باز هم با توجه به شرايط سياسي موجود حالت ارمانخواهانه ي كمتري دارند.
بیم نداریم تا انگاه که بر سرمان فرود اید.
امرز یعنی روز یکشنبه ۱۸/۱۲/۸۶ سر کلاس سازمانها استاد حرکتی انجام داد که همه ی ما رو دچار
عذاب وجدان کرد.البته حرکت استاد عکس العملی بیش نبود به عمل ما.
ما داریم به کجا میریم ؟چرا انقدر تنبلی ؟چرا انقدر بی هدفی ؟چرا انقدر پوچی؟
اگه کسی جواب این سوالا رو ازمون بخواد با اعتماد به نفس کامل و بی رو در بایستی مگیم تقصیر ما
نیست مقصر دیگرانند که ما رو اینطور بار اوردن:زمین زمان در دیوار پدر مادر استاد نظام اموزشی همه و
همه مقصرن الان خودمون.
چرا یه بارم که شده این جرات و به خودمون نمی دیم که بگیم مقصر خودمونیم کوتاهی از خودمونه ماییم
که داریم دستی دستی خودمونو بدبخت می کنیم.
بعضی اوقات واقعا از خودم خجالت می کشم به خاطر کارایی که میکنم امروز هم یکی از همون روزها و
همون لحظه هاست .بعضضی اوقات واقعا دلم واسه خودم تنگ میشه اره دلم واسه خودم تنگ می شه
چرا این سرمایه و استعدادمونو رو داریم حروم میکنیم.
الان واقعا ناراحتم و نمیدونم شاید دارم خیلی بی ربط می نویسم.ولی همینجا می خوام از استادم
معذرت بخوام و امید وارم که خیلی زود قدرش رو بدونیم و به قول پدرم نهایت استفاده رو از ایشون ببریم.
نظربدید
شب چله بود. ته دریا ماهی پیر دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:
«یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود كه با مادرش در جویباری زندگی می کرد.این جویبار از دیواره های سنگی کوه بیرون می زد و در ته دره روان می شد. خانه ی ماهی کوچولو و مادرش پشت سنگ سیاهی بود؛ زیر سقفی از خزه. شب ها ، دوتایی زیر خزه ها می خوابیدند. ماهی کوچولو حسرت به دلش مانده بود که یک دفعه هم که شده، مهتاب را توی خانه شان ببیند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همدیگر می افتادند و گاهی هم قاطی ماهی های دیگر می شدند و تند تند ، توی یک تکه جا ، می رفتند وبر می گشتند. این بچه یکی یک دانه بود - چون از ده هزار تخمی که مادر گذاشته بود - تنها همین یک بچه سالم در آمده بود.
چند روزی بود که ماهی کوچولو تو فکر بود و خیلی کم حرف می زد. با تنبلی و بی میلی از این طرف به آن طرف می رفت و بر می گشت و بیشتر وقت ها هم از مادرش عقب می افتاد. مادر خیال میکرد بچه اش کسالتی دارد که به زودی برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهی سیاه از چیز دیگری است!
یک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهی کوچولو مادرش را بیدار کرد و گفت:
«مادر، می خواهم با تو چند کلمه یی حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گیر آوردی! حرفت را بگذار برای بعد ، بهتر نیست برویم گردش؟»
ماهی کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر نمی توانم گردش کنم. باید از اینجا بروم.»
مادرش گفت :« حتما باید بروی؟»
ماهی کوچولو گفت: « آره مادر باید بروم.»
مادرش گفت:« آخر، صبح به این زودی کجا می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه کوچولو گفت:« می خواهم بروم ببینم آخر جویبار کجاست. می دانی مادر ، من ماه هاست تو این فکرم که آخر جویبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چیزی سر در بیاورم. از دیشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصمیم گرفتم خودم بروم آخر جویبار را پیدا کنم. دلم می خواهد بدانم جاهای دیگر چه خبرهایی هست.»
مادر خندید و گفت:« من هم وقتی بچه بودم ، خیلی از این فکرها می کردم. آخر جانم! جویبار که اول و آخر ندارد ؛همین است که هست! جویبار همیشه روان است و به هیچ جایی هم نمی رسد.»
ماهی سیاه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اینست که هر چیزی به آخر می رسد؟ شب به آخر می رسد ، روز به آخر می رسد؛ هفته ، ماه ، سال...»
مادرش میان حرفش دوید و گفت:« این حرفهای گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برویم گردش. حالا موقع گردش است نه این حرف ها!»
ماهی سیاه کوچولو گفت:« نه مادر ، من دیگر از این گردش ها خسته شده ام ، می خواهم راه بیفتم و بروم ببینم جاهای دیگر چه خبرهایی هست. ممکن است فکر کنی که یك کسی این حرفها را به ماهی کوچولو یاد داده ، اما بدان که من خودم خیلی وقت است در این فکرم. البته خیلی چیزها هم از این و آن یاد گرفته ام ؛ مثلا این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها، موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بیخودی تلف کرده اند. دایم ناله و نفرین می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من می خواهم بدانم که ، راستی راستی زندگی یعنی اینکه توی یک تکه جا ، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ ، یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می شود زندگی کرد؟...»
وقتی حرف ماهی کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنیا!... دنیا!... دنیا دیگر یعنی چه ؟ دنیا همین جاست که ما هستیم ، زندگی هم همین است که ما داریم...»
در این وقت ، ماهی بزرگی به خانه ی آنها نزدیک شد و گفت:« همسایه، سر چی با بچه ات بگو مگو می کنی ، انگار امروز خیال گردش کردن ندارید؟»
مادر ماهی ، به صدای همسایه ، از خانه بیرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه یی شده! حالا دیگر بچه ها می خواهند به مادرهاشان چیز یاد بدهند.»
همسایه گفت :« چطور مگر؟»
مادر ماهی گفت:« ببین این نیم وجبی کجاها می خواهد برود! دایم میگوید می خواهم بروم ببینم دنیا چه خبرست! چه حرف ها ی گنده گنده یی!»
همسایه گفت :« کوچولو ، ببینم تو از کی تا حالا عالم و فیلسوف شده ای و ما را خبر نکرده ای؟»
ماهی کوچولو گفت :« خانم! من نمی دانم شما «عالم و فیلسوف» به چه می گویید. من فقط از این گردش ها خسته شده ام و نمی خواهم به این گردش های خسته کننده ادامه بدهم و الکی خوش باشم و یک دفعه چشم باز کنم ببینم مثل شماها پیر شده ام و هنوز هم همان ماهی چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسایه گفت:« وا!... چه حرف ها!»
مادرش گفت :« من هیچ فکر نمی کردم بچه ی یکی یک دانه ام اینطوری از آب در بیاید. نمی دانم کدام بدجنسی زیر پای بچه ی نازنینم نشسته!»
ماهی کوچولو گفت:« هیچ کس زیر پای من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و می فهمم، چشم دارم و می بینم.»
همسایه به مادر ماهی کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پیچ پیچیه یادت می آید؟»
مادر گفت:« آره خوب گفتی ، زیاد پاپی بچه ام می شد. بگویم خدا چکارش کند!»
ماهی کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفیق من بود.»
مادرش گفت:« رفاقت ماهی و حلزون ، دیگر نشنیده بودیم!»
ماهی کوچولو گفت:« من هم دشمنی ماهی و حلزون نشنیده بودم، اما شماها سر آن بیچاره را زیر آب کردید.»
همسایه گفت:« این حرف ها مال گذشته است.»
ماهی کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پیش کشیدید.»
مادرش گفت:« حقش بود بکشیمش ، مگر یادت رفته اینجا و آنجا که می نشست چه حرف هایی می زد؟»
ماهی کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشید ، چون من هم همان حرف ها را می زنم.»
چه دردسرتان بدهم! صدای بگو مگو ، ماهی های دیگر را هم به آنجا کشاند. حرف های ماهی کوچولو همه را عصبانی کرده بود. یکی از ماهی پیره ها گفت:« خیال کرده ای به تو رحم هم می کنیم؟»
دیگری گفت:« فقط یک گوشمالی کوچولو می خواهد!»
مادر ماهی سیاه گفت:« بروید کنار ! دست به بچه ام نزنید!»
یکی دیگر از آنها گفت:« خانم! وقتی بچه ات را، آنطور که لازم است تربیت نمی کنی ، باید سزایش را هم ببینی.»
همسایه گفت:« من که خجالت می کشم در همسایگی شما زندگی کنم.»
دیگری گفت:« تا کارش به جاهای باریک نکشیده ، بفرستیمش پیش حلزون پیره.»
ماهی ها تا آمدند ماهی سیاه کوچولو را بگیرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بیرونش بردند. مادر ماهی سیاه توی سر و سینه اش می زد و گریه می کرد و می گفت:« وای ، بچه ام دارد از دستم می رود. چکار کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟»
ماهی کوچولو گفت:« مادر! برای من گریه نکن ، به حال این پیر ماهی های درمانده گریه کن.»
یکی از ماهی ها از دور داد کشید :« توهین نکن ، نیم وجبی!»
دومی گفت:« اگر بروی و بعدش پشیمان بشوی ، دیگر راهت نمی دهیم!»
سومی گفت:« این ها هوس های دوره ی جوانی است، نرو!»
چهارمی گفت:« مگر اینجا چه عیبی دارد؟»
پنجمی گفت:« دنیای دیگری در کار نیست ، دنیا همین جاست، برگرد!»
ششمی گفت:« اگر سر عقل بیایی و برگردی ، آنوقت باورمان می شود که راستی راستی ماهی فهمیده یی هستی.»
هفتمی گفت:« آخر ما به دیدن تو عادت کرده ایم...»
مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!... نرو!»
ماهی کوچولو دیگر با آن ها حرفی نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهی کردند و از آنجا برگشتند. ماهی کوچولو وقتی از آنها جدا می شد گفت:« دوستان ، به امید دیدار! فراموشم نکنید.»
دوستانتش گفتند:« چطور میشود فراموشت کنیم ؟ تو ما را از خواب خرگوشی بیدار کردی ، به ما چیزهایی یاد دادی که پیش از این حتی فکرش را هم نکرده بودیم. به امید دیدار ، دوست دانا و بی باک!»
ماهی کوچولو از آبشار پایین آمد و افتاد توی یک برکه ی پر آب. اولش دست و پایش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت ندیده بود که آنهمه آب ، یکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهی توی آب وول می خوردند.ماهی سیاه کوچولو را که دیدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ریختش را باش! تو دیگر چه موجودی هستی؟»
ماهی ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش میکنم توهین نکنید. اسم من ماهی سیاه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگویید تا با هم آشنا بشویم.»
یکی از کفچه ماهی ها گفت:« ما همدیگر را کفچه ماهی صدا می کنیم.»
دیگری گفت:« دارای اصل و نسب.»
دیگری گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنیا پیدا نمی شود.»
دیگری گفت:« مثل تو بی ریخت و بد قیافه نیستیم.»
ماهی گفت:« من هیچ خیال نمی کردم شما اینقدر خودپسند باشید. باشد، من شما را می بخشم ، چون این حرفها را از روی نادانی می زنید.»
کفچه ماهی ها یکصدا گفتند:« یعنی ما نادانیم؟»
ماهی گفت: « اگر نادان نبودید ، می دانستید در دنیا خیلی های دیگر هم هستند که ریختشان برای خودشان خیلی هم خوشایند است! شما حتی اسمتان هم مال خودتان نیست.»
کفچه ماهی ها خیلی عصبانی شدند ، اما چون دیدند ماهی کوچولو راست می گوید ، از در دیگری در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بیخود به در و دیوار می زنی .ما هر روز ، از صبح تا شام دنیا را می گردیم ، اما غیر از خودمان و پدر و مادرمان ، هیچکس را نمی بینیم ، مگر کرم های ریزه که آنها هم به حساب نمی آیند!»
ماهی گفت:« شما که نمی توانید از برکه بیرون بروید ، چطور ازدنیا گردی دم می زنید؟»
کفچه ماهی ها گفتند:« مگر غیر از برکه ، دنیای دیگری هم داریم؟»
ماهی گفت:« دست کم باید فکر کنید که این آب از کجا به اینجا می ریزد و خارج از آب چه چیزهایی هست.»
کفچه ماهی ها گفتند:« خارج از آّب دیگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را ندیده ایم! هاها...هاها.... به سرت زده بابا!»
ماهی سیاه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهی ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه یی حرف بزند ، پرسید:« حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صدای زیر قورباغه ای او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روی سنگی نشسته بود. جست زد توی آب و آمد پیش ماهی و گفت:« من اینجام ، فرمایش؟»
ماهی گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائی است ، موجود بی اصل و نسب! بچه گیر آورده یی و داری حرف های گنده گنده می زنی ، من دیگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنیا همین برکه است. بهتر است بروی دنبال کارت و بچه های مرا از راه به در نبری.»
ماهی کوچولو گفت:« صد تا از این عمرها هم كه بکنی ، باز هم یک قورباغه ی نادان و درمانده بیشتر نیستی.»
قورباغه عصبانی شد و جست زد طرف ماهی سیاه کوچولو. ماهی تکان تندی خورد و مثل برق در رفت و لای و لجن و کرم های ته برکه را به هم زد.
دره پر از پیچ و خم بود. جویبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر می خواستی از بالای کوه ها ته دره را نگاه کنی ، جویبار را مثل نخ سفیدی می دیدی. یک جا تخته سنگ بزرگی از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتی ، به اندازه ی کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمی آفتاب لذت می برد و نگاه می کرد به خرچنگ گرد و درشتی که نشسته بود روی شن های ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه یی را که شکار کرده بود ، می خورد. ماهی کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسید. از دور سلامی کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهی کرد و گفت:
« چه ماهی با ادبی! بیا جلو کوچولو ، بیا!»
ماهی کوچولو گفت:« من می روم دنیا را بگردم و هیچ هم نمی خواهم شکار جنابعالی بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اینقدر بدبین و ترسویی ، ماهی کوچولو؟»
ماهی گفت: “من نه بدبینم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید ، به زبان می آورم.»
خرچنگ گفت:« خوب ، بفرمایید ببینم چشم شما چه دید و عقلتان چه گفت که خیال کردید ما می خواهیم شما را شکار کنیم؟»
ماهی گفت:« دیگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدی بابا! من با قورباغه ها لجم و برای همین شکارشان می کنم. می دانی ، این ها خیال می کنند تنها موجود دنیا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من می خواهم بهشان بفهمانم که دنیا واقعاً دست کیست! پس تو دیگر نترس جانم ، بیا جلو ، بیا !»
خرچنگ این حرف ها را گفت و پس پسکی راه افتاد طرف ماهی کوچولو. آنقدر خنده دار راه می رفت که ماهی ، بی اختیار خنده اش گرفت و گفت:« بیچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نیستی ، از کجا می دانی دنیا دست کیست؟»
ماهی سیاه از خرچنگ فاصله گرفت. سایه یی بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ی محکمی خرچنگ را توی شن ها فرو کرد. مارمولک از قیافه ی خرچنگ چنان خنده اش گرفت که لیز خورد و نزدیك بود خودش هم بیفتد توی آب. خرچنگ ، دیگر نتوانست بیرون بیاید. ماهی کوچولو دید پسر بچه ی چوپانی لب آب ایستاده و به او و خرچنگ نگاه می کند. یک گله بز و گوسفند به آب نزدیک شدند و پوزه هایشان را در آب فرو کردند. صدای مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهی سیاه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
«مارمولک جان! من ماهی سیاه کوچولویی هستم که می روم آخر جویبار را پیدا کنم . فکر می کنم تو جانور عاقل و دانایی باشی ، اینست که می خواهم چیزی از تو بپرسم.»
مارمولک گفت:« هر چه می خواهی بپرس.»
ماهی گفت:« در راه ، مرا خیلی از مرغ سقا و اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار می ترساندند ، اگر تو چیزی درباره ی این ها می دانی ، به من بگو.»
مارمولک گفت:« اره ماهی و پرنده ی ماهیخوار، این طرف ها پیداشان نمی شود ، مخصوصاً اره ماهی که توی دریا زندگی می کند. اما سقائک همین پایین ها هم ممکن است باشد. مبادا فریبش را بخوری و توی کیسه اش بروی.»
ماهی گفت :« چه کیسهای؟»
مارمولک گفت:« مرغ سقا زیر گردنش کیسه ای دارد که خیلی آب می گیرد. او در آب شنا می کند و گاهی ماهی ها ، ندانسته ، وارد کیسه ی او می شوند و یکراست می روند توی شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهی ها را در همان کیسه ذخیره می کند که بعد بخورد.»
ماهی گفت:« حالا اگر ماهی وارد کیسه شد ، دیگر راه بیرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت:« هیچ راهی نیست ، مگر اینکه کیسه را پاره کند. من خنجری به تو می دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدی ، این کار را بکنی.»
آنوقت، مارمولک توی شكاف سنگ خزید و با خنجر بسیار ریزی برگشت.
ماهی كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خیلی مهربانی. من نمی دانم چطوری از تو تشكر كنم.»
مارمولک گفت:« تشکر لازم نیست جانم! من از این خنجرها خیلی دارم. وقتی بیکار می شوم ، می نشینم از تیغ گیاه ها خنجر می سازم و به ماهی های دانایی مثل تو می دهم.»
ماهی گفت:« مگر قبل از من هم ماهی یی از اینجا گذشته؟»
مارمولک گفت:« خیلی ها گذشته اند! آن ها حالا دیگر برای خودشان دسته ای شده اند و مرد ماهیگیر را به تنگ آورده اند.»
ماهی سیاه گفت:« می بخشی که حرف ، حرف می آورد. اگر به حساب فضولی ام نگذاری ، بگو ببینم ماهیگیر را چطور به تنگ آورده اند؟»
مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همینکه ماهی گیر تور انداخت ، وارد تور می شوند و تور را با خودشان می کشند و می برند ته دریا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روی شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من دیگر مرخص می شوم ، بچه هایم بیدار شده اند.»
مارمولک رفت توی شکاف سنگ. ماهی سیاه ناچار راه افتاد. اما همینطور سئوال پشت سر سئوال بود که دایم از خودش می کرد:« ببینم ، راستی جویبار به دریا می ریزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستی ، اره ماهی دلش می آید هم جنس های خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ی ماهیخوار، دیگر چه دشمنی با ما دارد؟
ماهی کوچولو، شنا کنان ، می رفت و فکر می کرد. در هر وجب راه چیز تازه ای می دید و یاد می گرفت. حالا دیگر خوشش می آمد که معلق زنان از آبشارها پایین بیفتد و باز شنا کند. گرمی آفتاب را بر پشت خود حس می کرد و قوت می گرفت.
یک جا آهویی با عجله آب می خورد. ماهی کوچولو سلام کرد و گفت:
«آهو خوشگله ، چه عجله ای داری؟»
آهو گفت:« شکارچی دنبالم کرده ، یک گلوله هم بهم زده ، ایناهاش.»
ماهی کوچولو جای گلوله را ندید اما از لنگ لنگان دویدن آهو فهمید که راست می گوید. یک جا لاک پشت ها در گرمای آفتاب چرت می زدند و جای دیگر قهقهه ی کبک ها توی دره می پیچید. عطرعلف های کوهی در هوا موج می زد و قاطی آب می شد.
بعد از ظهر به جایی رسید که دره پهن می شد و آب از وسط بیشه یی می گذشت. آب آنقدر زیآد شده بود که ماهی سیآه ، راستی راستی ، کیف می کرد. بعد هم به ماهی های زیادی برخورد. از وقتی که از مادرش جدا شده بود ، ماهی ندیده بود. چند تا ماهی ریزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اینکه غریبه ای ، ها؟»
ماهی سیاه گفت:« آره غریبه ام. از راه دوری می آیم.»
ماهی ریزه ها گفتند:« کجا می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه گفت:« می روم آخر جویبار را پیدا کنم.»
ماهی ریزه ها گفتند:« کدام جویبار؟»
ماهی سیاه گفت:« همین جویباری که توی آن شنا می کنیم.»
ماهی ریزه ها گفتند:« ما به این می گوییم رودخانه.»
ماهی سیاه چیزی نگفت. یکی از ماهی های ریزه گفت:« هیچ می دانی مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
ماهی سیاه گفت:« آره ، می دانم.»
یکی دیگر گفت:« این را هم می دانی که مرغ سقا چه کیسه ی گل و گشادی دارد؟»
ماهی سیاه گفت:« این را هم می دانم.»
ماهی ریزه گفت:« با اینهمه باز می خواهی بروی؟»
ماهی سیاه گفت:« آره ، هر طوری شده باید بروم!»
به زودی میان ماهی ها چو افتاد که: ماهی سیاه کوچولویی از راه های دور آمده و می خواهد برود آخر رودخانه را پیدا کند و هیچ ترسی هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهی ریزه ها وسوسه شدند که با ماهی سیاه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نیامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو می آمدیم ، ما از کیسه ی مرغ سقا می ترسیم.»
لب رودخانه دهی بود. زنان و دختران ده توی رودخانه ظرف و لباس می شستند. ماهی کوچولو مدتی به هیاهوی آن ها گوش داد و مدتی هم آب تنی بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زیر سنگی گرفت خوابید.نصف شب بیدار شد و دید ماه ، توی آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهی سیاه کوچولو ماه را خیلی دوست داشت. شب هایی که ماه توی آب می افتاد ، ماهی دلش می خواست که از زیر خزه ها بیرون بخزد و چند کلمه یی با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بیدار می شد و او را زیر خزه ها می کشید و دوباره می خواباند.
ماهی کوچولو پیش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
ماه گفت:« سلام ، ماهی سیاه کوچولو! تو کجا اینجا کجا ؟»
ماهی گفت:« جهانگردی می کنم.»
ماه گفت:« جهان خیلی بزرگ ست ، تو نمی توانی همه جا را بگردی.»
ماهی گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، می روم.»
ماه گفت:« دلم می خواست تا صبح پیشت بمانم. اما ابر سیاه بزرگی دارد می آید طرف من که جلو نورم را بگیرد.»
ماهی گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خیلی دوست دارم ، دلم می خواست همیشه روی من بتابد.»
ماه گفت:« ماهی جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشید به من نور می دهد و من هم آن را به زمین می تابانم . راستی تو هیچ شنیده یی که آدم ها می خواهند تا چند سال دیگر پرواز کنند بیایند روی من بنشینند؟»
ماهی گفت:« این غیر ممکن است.»
ماه گفت:« کار سختی است ، ولی آدم ها هر کار دلشان بخواهد...»
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سیاه رسید و رویش را پوشاند و شب دوباره تاریک شد و ماهی سیاه ، تک و تنها ماند. چند دقیقه ، مات و متحیر ، تاریکی را نگاه کرد. بعد زیر سنگی خزید و خوابید.
صبح زود بیدار شد. بالای سرش چند تا ماهی ریزه دید که با هم پچ پچ می کردند. تا دیدند ماهی سیاه بیدار شد ، یکصدا گفتند:« صبح به خیر!»
ماهی سیاه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خیر! بالاخره دنبال من راه افتادید!»
یکی از ماهی های ریزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نریخته.»
یکی دیگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمی گذارد.»
ماهی سیاه گفت:« شما زیادی فکر می کنید. همه اش که نباید فکر کرد. راه که بیفتیم ، ترسمان به کلّی می ریزد.»
اما تا خواستند راه بیفتند ، دیدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشی روی سرشان گذاشته شد و همه جا تاریک شد و راه گریزی هم نماند. ماهی سیاه فوری فهمید که در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده اند.
ماهی سیاه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کیسه ی مرغ سقا گیر افتاده ایم ، اما راه فرار هم به کلّی بسته نیست.»
ماهی ریزه ها شروع کردند به گریه و زاری ، یکیشان گفت:« ما دیگر راه فرار نداریم. تقصیر توست که زیر پای ما نشستی و ما را از راه در بردی!»
یکی دیگر گفت:« حالا همه ی ما را قورت می دهد و دیگر کارمان تمام است!»
ناگهان صدای قهقهه ی ترسناکی در آب پیچید. این مرغ سقا بود که می خندید. می خندید و می گفت:« چه ماهی ریزه هایی گیرم آمده! هاهاهاهاها... راستی که دلم برایتان می سوزد! هیچ دلم نمی آید قورتتان بدهم! هاهاهاهاها...»
ماهی ریزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما تعریف شما را خیلی وقت پیش شنیده ایم و اگر لطف کنید ، منقار مبارک را یک کمی باز کنید که ما بیرون برویم ، همیشه دعاگوی وجود مبارک خواهیم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمی خواهم همین حالا شما را قورت بدهم. ماهی ذخیره دارم ، آن پایین را نگاه کنید...»
چند تا ماهی گنده و ریزه ته کیسه ریخته بود . ماهی های ریزه گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا! ما که کاری نکرده ایم ، ما بی گناهیم. این ماهی سیاه کوچولو ما را از راه در برده...»
ماهی کوچولو گفت:« ترسوها ! خیال کرده اید این مرغ حیله گر ، معدن بخشایش است که این طوری التماس می کنید؟»
ماهی های ریزه گفتند:« تو هیچ نمی فهمی چه داری می گوئی. حالا می بینی حضرت آقای مرغ سقا چطور ما را می بخشند و تو را قورت می دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، می بخشمتان ، اما به یک شرط.»
ماهی های ریزه گفتند:« شرطتان را بفرمایید ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« این ماهی فضول را خفه کنید تا آزادی تان را به دست بیاورید.»
ماهی سیاه کوچولو خودش را کنار کشید به ماهی ریزه ها گفت:« قبول نکنید! این مرغ حیله گر می خواهد ما را به جان همدیگر بیندازد. من نقشه ای دارم...»
اما ماهی ریزه ها آنقدر در فکر رهائی خودشان بودند که فکر هیچ چیز دیگر را نکردند و ریختند سر ماهی سیاه کوچولو. ماهی کوچولو به طرف کیسه عقب می نشست و آهسته می گفت: «ترسوها ،به هر حال گیر افتاده اید و راه فراری ندارید ، زورتان هم به من نمی رسد.»
ماهی های ریزه گفتند:« باید خفه ات کنیم ، ما آزادی می خواهیم!»
ماهی سیاه گفت:« عقل از سرتان پریده! اگر مرا خفه هم بکنید باز هم راه فراری پیدا نمی کنید ، گولش را نخورید!»
ماهی ریزه ها گفتند:« تو این حرف را برای این می زنی که جان خودت را نجات بدهی ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمی کنی!»
ماهی سیاه گفت:« پس گوش کنید راهی نشانتان بدهم. من میان ماهی های بیجان ، خود را به مردن می زنم؛ آنوقت ببینیم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد یا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنید ، با این خنجر همه تان را می کشم یا کیسه را پاره پاره می کنم و در می روم و شما...»
یکی از ماهی ها وسط حرفش دوید و داد زد:« بس کن دیگر! من تحمل این حرف ها را ندارم... اوهو... اوهو... اوهو...»
ماهی سیاه گریه ی او را که دید ، گفت:« این بچه ننه ی ناز نازی را چرا دیگر همراه خودتان آوردید؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهی های ریزه گرفت. آن ها ناچار پیشنهاد ماهی کوچولو را قبول کردند. دروغکی با هم زد و خوردی کردند ، ماهی سیاه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقای مرغ سقا ، ماهی سیاه فضول را خفه کردیم...»
مرغ سقا خندید و گفت:« کار خوبی کردید. حالا به پاداش همین کار، همه تان را زنده زنده قورت می دهم که توی دلم یک گردش حسابی بکنید!»
ماهی ریزه ها دیگر مجال پیدا نکردند. به سرعت برق از گلوی مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهی سیاه ، همان وقت ، خنجرش را کشید و به یک ضربت ، دیواره ی کیسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فریادی کشید و سرش را به آب کوبید ، اما نتوانست ماهی کوچولو را دنبال کند. ماهی سیاه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا دیگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواری می گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ی کوچک دیگر هم به آن پیوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهی سیاه از فراوانی آب لذت می برد. ناگهان به خود آمد و دید آب ته ندارد. اینور رفت ، آنور رفت ، به جایی برنخورد. آنقدر آب بود که ماهی کوچولو تویش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائی نخورد. ناگهان دید یک حیوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله می کند. یک اره ی دو دم جلو دهنش بود . ماهی کوچولو فکر کرد همین حالاست که اره ماهی تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبید و جا خالی کرد و آمد روی آب ، بعد از مدتی ، دوباره رفت زیر آب که ته دریا را ببیند. وسط راه به یک گله ماهی برخورد – هزارها هزار ماهی ! از یکیشان پرسید:« رفیق ، من غریبه ام ، از راه های دور می آیم ، اینجا کجاست؟»
ماهی ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنید! یکی دیگر...»
بعد به ماهی سیاه گفت:« رفیق ، به دریا خوش آمدی!»
یکی دیگر از ماهی ها گفت:« همه ی رودخانه ها و جویبارها به اینجا می ریزند ، البته بعضی از آن ها هم به باتلاق فرو می روند.»
یکی دیگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، می توانی داخل دسته ی ما بشوی.»
ماهی سیاه کوچولو شاد بود که به دریا رسیده است. گفت:« بهتر است اول گشتی بزنم ، بعد بیایم داخل دسته ی شما بشوم. دلم می خواهد این دفعه که تور مرد ماهیگیر را در می برید ، من هم همراه شما باشم.»
یکی از ماهی ها گفت:« همین زودی ها به آرزویت می رسی، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روی آب رفتی مواظب ماهیخوار باش که این روزها دیگر از هیچ کس پروایی ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهی شکار نکند ، دست از سر ما بر نمی دارد.»
آنوقت ماهی سیاه از دسته ی ماهی های دریا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمی بعد آمد به سطح دریا ، آفتاب گرم می تابید. ماهی سیاه کوچولو گرمی سوزان آفتاب را در پشت خود حس می کرد و لذت می برد. آرام و خوش در سطح دریا شنا می کرد و به خودش می گفت:
« مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید ، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم – که می شوم – مهم نیست ، مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...»
ماهی سیاه کوچولو نتوانست فکر و خیالش را بیشتر از این دنبال کند. ماهیخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهی کوچولو لای منقار دراز ماهیخوار دست و پا می زد ، اما نمی توانست خودش را نجات بدهد. ماهیخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در می رفت! آخر ، یک ماهی کوچولو چقدر می تواند بیرون از آب زنده بماند؟
ماهی فکر کرد که کاش ماهیخوار همین حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقیقه ای جلو مرگش را بگیرد. با این فکر به ماهیخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمی دهی؟ من از آن ماهی هایی هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر می شود.»
ماهیخوار چیزی نگفت ، فکر کرد:« آی حقه باز! چه کلکی تو کارت است؟ نکند می خواهی مرا به حرف بیاوری که در بروی؟»
خشکی از دور نمایان شده بود و نزدیکتر و نزدیکتر می شد. ماهی سیاه فکر کرد:« اگر به خشکی برسیم دیگر کار تمام است.»
این بود که گفت:
«می دانم که می خواهی مرا برای بچه ات ببری، اما تا به خشکی برسیم، من مرده ام و بدنم کیسه ی پر زهری شده. چرا به بچه هات رحم نمی کنی؟»
ماهیخوار فکر کرد:« احتیاط هم خوب كاری ست! تو را خودم میخورم و برای بچه هایم ماهی دیگری شکار می کنم... اما ببینم... کلکی تو کار نباشد؟ نه ، هیچ کاری نمی توانی بکنی!»
ماهیخوار در همین فکرها بود که دید بدن ماهی سیاه ، شل و بیحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
«یعنی مُرده؟ حالا دیگر خودم هم نمی توانم او را بخورم. ماهی به این نرم و نازکی را بیخود حرام کردم!»
این بود که ماهی سیاه را صدا زد که بگوید:« آهای کوچولو! هنوز نیمه جانی داری که بتوانم بخورمت؟»
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همینکه منقارش را باز کرد ، ماهی سیاه جستی زد و پایین افتاد. ماهیخوار دید بد جوری کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهی سیاه کوچولو. ماهی مثل برق در هوا شیرجه می رفت، از اشتیاق آب دریا ، بیخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دریا سپرده بود. اما تا رفت توی آب و نفسی تازه کرد ، ماهیخوار مثل برق سر رسید و این بار چنان به سرعت ماهی را شکار کرد و قورت داد که ماهی تا مدتی نفهمید چه بلایی بر سرش آمده، فقط حس می کرد که همه جا مرطوب و تاریک است و راهی نیست و صدای گریه می آید. وقتی چشم هایش به تاریکی عادت کرد ، ماهی بسیار ریزه یی را دید که گوشه ای کز کرده بود و گریه می کرد و ننه اش را می خواست. ماهی سیاه نزدیک شد و گفت:
«کوچولو! پاشو درفکر چاره یی باش ، گریه می کنی و ننه ات را می خواهی که چه؟»
ماهی ریزه گفت:« تو دیگر... کی هستی؟... مگر نمی بینی دارم... دارم از بین... می روم ؟... اوهو... اوهو... اوهو... ننه... من... من دیگر نمی توانم با تو بیام تور ماهیگیر را ته دریا ببرم... اوهو... اوهو!»
ماهی کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروی هر چه ماهی است ، پاک بردی!»
وقتی ماهی ریزه جلو گریه اش را گرفت ، ماهی کوچولو گفت:
« من می خواهم ماهیخوار را بکشم و ماهی ها را آسوده کنم ، اما قبلا باید تو را بیرون بفرستم که رسوایی بار نیاوری.»
ماهی ریزه گفت:« تو که داری خودت می میری ، چطوری می خواهی ماهیخوار را بکشی؟»
ماهی کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
« از همین تو ، شکمش را پاره می کنم، حالا گوش کن ببین چه می گویم: من شروع می کنم به وول خوردن و اینور و آنور رفتن ، که ماهیخوار قلقلکش بشود و همینکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، توبیرون بپر.»
ماهی ریزه گفت:« پس خودت چی؟»
ماهی کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا این بدجنس را نکشم ، بیرون نمی آیم.»
ماهی سیاه این را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اینور و آنور رفتن و شکم ماهیخوار را قلقلک دادن. ماهی ریزه دم در معده ی ماهیخوار حاضر ایستاده بود. تا ماهیخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خندیدن ، ماهی ریزه از دهان ماهیخوار بیرون پرید و در رفت و کمی بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهی سیاه خبری نشد. ناگهان دید ماهیخوار همینطور پیچ و تاب می خورد و فریاد می کشد ، تا اینکه شروع کرد به دست و پا زدن و پایین آمدن و بعد شلپی افتاد توی آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهی سیاه کوچولو هیچ خبری نشد و تا به حال هم هیچ خبری نشده...
ماهی پیر قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« دیگر وقت خواب ست بچه ها ، بروید بخوابید.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد.»
ماهی پیر گفت:« آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خیر!»
یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو «شب به خیر» گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهی سرخ کوچولوئی هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دریا بود...
امروز صبح رفته بودم سالن مطالعه درس بخونم روی میز یه مطلبی نوشته بود که به نظر من خیلی
جالب بود دلم نیومد واسه شماها نگم
((نگویید وقت ندارم دانشمندان و فلاسفه ی بزرگ هم به اندازه ی شما وقت داشتند))
این مطلب منو یاد چیزای زیادی انداخت از جمله اینکه :
((به لقمان گفتند ادب از که اموختی گفت از بی ادبان ))
اره حتی وندالها هم می تونن ادمو به فکر فرو ببرند.
|
نوشته:طاهره شیخ الاسلام
نمک ندارد" در هنگامی که محبتمان پاداش درخوری نمی گیرد، و "نترسید نمک ندارد" در هنگامی که غذای تعارف شده رد می شود، در همین رابطه مورد بکار گرفته می شود. حفظ این حرمت به تدریج و در اثر افراطی که ما در بسیاری از کارهایمان در پیش می گیریم، به غیر منطقی و گاه غیر انسانی ترین صورت خود تغییر شکل داده است. حفظ حرمت نان و نمک به گرسنگانی که توسط انسان های خیر و دولتمند تغذیه می شده اند، توصیه می شده تا به خاطر شبى كه آنها يا فرزندانشان سر گرسنه بر بالين نگذاشتهاند، در مورد كسانی كه آنها را تغذيه كرده اند (مشهور به ولی نعمت) ناجوانمردى روا مدارند و در یک کلام قدر شناس محبت آنها باشند . توصیه زیبایی که نه تنها در مورد غذا كه در مورد هر محبت و خدمت ديگرى نيز د ر هر زمان و هر مكان صادق است و افراد خیر را به انجام کارهای خیر بیشتری ترغیب و تشویق می کند. اما امروزه دیده می شود که حفظ این حرمت از دهها بار تشکر و دعوت متقابل میزبان به شام و ناهار در می گذرد، و به سکوت در مقابل رفتار و گفتارغیر منطقی و حتی طرفداری غیر منصفانه از او در یک مجادله یا معامله کشیده می شود. و بدین ترتیب عدم انجام اعمال فوق افراد را متهم به "نمک خوری و نمکدان شکنی" می کند. اتهامی که گاه انسانهای طرفدار حق را از "نمک گیر شدن می هراساند" ، چرا که می دانند این نان و نمک از سر مهر صادقانه تعارف نمی شود بلکه آنها را در قید جبرانی غیر منصفانه قرار خواهد داد.طبیعتا اینگونه حفظ مبالغه آمیز حرمت نان و نمک عدهاى را بر آن مىدارد كه با دادن يك شام و نهار و يا پيشكش يك هديه و يا دادن رشوه، دهان افراد را بسته و آرا و عقاید آنها را خريده و به اهداف خويش برسند. و بسیاری از ما غافلیم که عقیده بالاترین بهائی است که در ازای خوردن یک وعده غذا که در خانه خود نیز یافت می شود، می توان به دیگری پرداخت! با کمی دقت می توان دید که بسيارى ديگر از توصیه های فرهنگى ما چون مراعات دوست و همسايه، حفظ شان فاميل، احترام به بزرگ تر و نگهداشتن حرمت موى سپيد و ... كه همه در راستای یک قدر شناسی ساده و صادقانه بوده است، به نوعى دچار همين سرنوشت شدهاند. بدین معنی که در طول زمان با افراطى كه در راه انجام آنها در پيش گرفتيم، تغيير ماهيت داده و به زیر پا گذاشتن حق و عدالت در جامعه منجر شده اند. دوستى تعبیر می شود، و سرپيچى كردن از فرمان غير اصولى پدر يا معلم، به شكستن حرمت پدر و معلم، و بالاخره اعتراض به حرف ناحقى كه از دهان سالمندى در آمده است به شكستن حرمت موى سفيد. و اینها همه جامعه را بسوی خفقان و سکوت سوق می دهد، راه اعتراض و انتقاد را می بندد و در نهایت انسانها را تبدیل به انبار باروتی می کند که با اندک تلنگری منفجر می شوند. رفتار های خشونت بار، عدم صبر و تحمل، حساسیت بیش از حد و اندازه و ... در جامعه ما همه و همه ناشی از همین ویژگیهای فرهنگی ماست که هیچکس جز خودمان یعنی آشنایان، دوستان و فامیل به یکدیگر تحمیل نمی کنیم. و نكته جالب توجه اينجاست که اگر كسى از ما به خاطر همسايگی يا دوستی و يا به هر دليل ديگرى به ناحق دفاع كند، كار او را نوعی مروت و مردانگى می دانیم، و آن را از خصوصيات خوب ملى و فرهنگى خود تلقى کرده و به آن می بالیم، اما وقتی همين كارها براى اثبات دوستى به ديگرى و در تضاد با منافع ما قرار گرفت، آنرا پستى و نامردى نام می دهیم. بتوانند دست آشنايان و دوستان نزدیک خود را به کاری بند می كنند و به خاطر اين عمل بر خود مىبالند، کاری که در بسیاری از موارد با زیر پا گذاشتن حق ناآشنائی صورت می گیرد. اما اگر همین عمل توسط افراد ردههاى بسيار بالاتر صورت گيرد، فريادشان به هوا مىرود كه مملكت دارد نابود مىشود! غافل از اينكه اين يك خصوصيت ملى است و مسئولین نيز در راستاى حفظ حرمت نان ونمك و حق دوستى و فاميلى دست به انجام اين كارها مىزنند. اگر ما به این درک و شناخت نرسیم که بسیاری از قوانین فرهنگی حاکم بر جامعه ما، بر پایه ظلم و زور و فقر و نابرابری و بر مبنای روابط و در جهت حفظ خانواده، ایل و تبار و قبیله وضع شده اند و با قوانینی که در جهان پیشرفته از حقوق همگان دفاع می کند، مغایرند و اگر همچنان با نام حفظ فرهنگ از دوست، قوم و خویش، آشنا، همسایه و همشهری و موی سپید و چشم سیاه دفاع کنیم و نه از حق و عدالت، بعید است که به این زودیها روی پیشرفت را ببینیم. ما دو راه بیشتر در پیش نداریم: اگر مىخواهيم به موازين فرهنگى خويش وفادار بمانيم، بايد قيد برابرى و عدالت اجتماعى و آزادى را بزنيم و اگر به دنبال دستيابى به جامعهاى با عدالت اجتماعى، برابرى و آزادى هستيم بايد بسيارى از قوانين و آداب و عادات فرهنگى خويش را كنار گذاشته و يا شديداً تعديل كنيم. جهان بسرعت در حال پیشرفت است و ما همچنان در اسارت ویژگیهای اخلاقی خویش آرزوی دموکراسی در سر می پرورانیم و از این مهم غافلیم که بزرگترین مانع در راه دموکراسی خود ما هستیم و بس. بیاییم با درک آنچه که بر سر ما و فرهنگ ما رفته است و با تلاش در اصلاح خویش راه خروجی از این دایره بسته به بیرون باز کنیم. |
در مورد علوم اجتماعى در ايران داورى درستى در ميان اصحاب علوم اجتماعى و ديگران وجود ندارد.
كمتر كسى مىداند كه رشته علوم اجتماعى و گرايشهاى آن، ميزان فارغالتحصيلان و وضعيت فعلى آنها
چگونه است. از طرف ديگر در ادبيات اجتماعى و سياسى ايران معاصر داوريهاى متعدد كه بعضى از
آنها ازروى بىاطلاعى است وجود دارد.
اين داوريها بيش از اينكه به ايجاد انگيزه و علاقه براى توسعه اين نوع علوم بينجامد، موجب تشويش
اذهان عمومى مىگردد.بدين خاطر است كه هنوز مىبايستى براىبسيارى از سياستمداران و مديران
اجرايى كشور در اهميت علوم اجتماعى در نوسازى كشور سخن
بگوييم. اين معنا هنوز در ساليان طولانى پس از ورود دانشجويان به اين رشته در ميزان اهميت و نحوه
حضور در بازاركار ضرورى است.
البته جاى بسيار خوشحالى است كه در ساليان اخير تغييراتى در نگرش مردم و مديران، داوطلبان
ورود به دانشگاه و اصحاب علوم اجتماعى نسبت به اين رشته ايجاد شده است. ولى به لحاظ ساختارى
اين رشته هنوز با نارسايىهاى متعددى روبرو مىباشد كه نياز به عزم ملى براى رفع آن وجود دارد.
به نظر مىآيد يكى از راههاى آغازين و ضرورى در ساماندهى علوم اجتماعى در ايرانشناسايى كميت و
كيفيت علوم اجتماعى است. اولينگام، شناسايى فارغالتحصيلان اين رشته در ايران است. بدين لحاظ
دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران كه اولين دانشكده علوم اجتماعى در ايران است دست به
برگزارى همايش فارغالتحصيلان رشته از بدو تأسيس زده است. در ادامه به ضرورتها و اهداف
گردهمائیاشاره مىشود.
اولين بار تدريس درس «جامعهشناسى» در سال 1317 به واسطه دكتر غلامحسين صديقى كه از
مؤسسان علوم اجتماعى در ايران بود، صورت گرفته است. پس از آن بسيارى از جامعهشناسان به
استخدام دانشكده ادبيات و علوم انسانى درآمده و به تدريس درسهاى متعدد علوم اجتماعى
پرداختهاند. آموزش علوم اجتماعى به طور متفرق تا راهاندازى رشته علوم اجتماعى و در نهايت تأسيس
دانشكده علوم اجتماعى در سال 1351 به عنوان واحد مستقل ادامه داشت. پس از آن آموزش علوم
اجتماعى در دانشكده در مقاطع كارشناسى و كارشناسى ارشد در رشتههاى جامعهشناسى،
مردمشناسى، جمعيتشناسى و تعاون صورت مىگرفت. پس از انقلاب اسلامى رشته ارتباطات
اجتماعى به دانشگاه اضافه شده و در اواخر دهه 60 در مقطع دكترى جامعهشناسى دانشجو پذيرفته
شد. در اواسط دهه هفتاد در مقطع كارشناسى ارشد و دكترى تغييرات عمدهاى صورت گرفت.
آموزش، پژوهش و مديريت علوم اجتماعى در دانشگاه تهران در طى پنج دهه فعاليت دچار
تحولات،عمدهاى شده است.
پیروزی صد پدر دارد و شکست یتیم است ( کندی)
خدایا از کسانی نباشم که پول دین گیرم و کار دنیا کنم (دکتر شریعتی)
در جوامع در حال رشد فاصله ی علم تا عمل زیاد است (کندو کاوها و پنداشته ها - فرامرز رفیع پور)
همه ی امید ها رویاها وهدف ها آرمان های مادر گروسخت کوشی است هر چه بیشتر تلاش کنیم
موفقیت بیشتری کسب خواهیم کرد.
ما تبدیل به همان چیزی می شویم که در باره آن بیشتر فکر می کنیم . پس برای رسیدن به هدف
ورسیدن به کمال وپیشرفت روز افزون در زندگی باید به اهداف آنچه که می خواهیم فکر کنیم ودر راه آن
کوشا باشیم.
مصمم بودن یکی از راههای رسیدن به پیشرفت وترقی است.

دخترک خنده کنان گفت که این چیست راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا این چنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره ی او اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت حلقه ی خوشبختی است حلقه ی زندگی است
همه گفتند مبارک باشد
دخترک گفت :دریغا که مرا باز در معنی ان شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه ی زر
دید در نقش فروزنده ی ان روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید که وای وای این حلقه که در چهره ی ان
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است


هنگام ازدواج با گوشهایت تصمیم بگیر نه با چشمهایت (ضرب المثل المانی)
ازدواج پیوندی است که از درختی به درخت دیگر می زنند اگر خوب گرفت هر دو زنده می شوند (سعید نفیسی)
اگر کسی در انتخاب همسر دقت نکند دو نفر را بد بخت کرده (محمد حجازی)
خوشحالی واقعی بعد از ازدواج به دست می اید (پاستور)
شوهر مغز خانه و زن قلب خانه است (سریوس)
اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود که بر سر مسایل کوچک با هم مشکل پیدا کنند(شاو)
دوام ازدواج یک قسمت روی محبت و نه قسمت روی گذشت از خطاست (ضرب المثل اسکاتلندی)
زن عاقل با داماد بی پول خوب می سازد (ضرب المثل انگلیسی)
مردی که به خاطر پول زن می گیرد به نوکری میرود (ضرب المثل فرانسوی)